X
تبلیغات
ترنم عشق

ترنم عشق

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 23:7  توسط سارا  | 

یکی بود یکی نبود، اونکه بود تو بودی،                                     
               
                           اونکه تو قلب تونبود من بودم.

یکی داشت یکی نداشت،اونکه داشت تو بودی،                              

                                    اونکه جزتو کسی رو نداشت من بودم.

یکی خواست یکی نخواست،اونکه خواست تو بودی،                           

                                     اونکه نخواست از تو جدا شه من بودم.

یکی گفت یکی نگفت،اونکه گفت تو بودی،                                              

                                       اونکه دوستت دارم رو به هیچکسی جز تو نگفت من بودم.

وقتی می رفتی
چشمت هنوز

جنگلی متلاطم بود
و دریایی آرام
همه ستاره های دنباله دار مرده بودند
و باران
همه پنجره ها را شکسته بود
ندیدی که چگونه سردم شد
و چگونه آه کشیدم
خاطرات با تو بودن را  
وقتی رفتی
ریشه هزار شعر نگفته
در بوته های پاییزی خشکید
و من دست ویرانم را
برای گرفتنت دراز کردم
اما چه سود؟؟


+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 15:42  توسط سارا  | 

                 یـامــــقلـب القلوب و الابــصار یـا مـدبــــــرالـیل و النـهار

              یـــا مــحـول الحول و الاحــوال حـول حالـنا الی احسن الـــحـال

باز عالم و آدم وپوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند

   تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند

       و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود

          طرب انگیز نو روز و جــــشن شگوفه ها را بر گذار می نمـــــــایند               

     پــ‗__‗ــیشــــــاپـ‗ـیــ‗__‗ــش عــ‗__‗ــیــــــ‗ـــ‗__‗د مـبـ‗ـــ‗__‗ـارکــ‗__‗

            

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 20:8  توسط سارا  | 

آرامم...

همچون مزرعه ای که تمام محصولاتش را ملخ ها خورده اند...

دیگر نگران ضربات داس ها نیستم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 17:5  توسط سارا  | 

  تصاویر زیباسازی نایت اسکین

تحمل کردن زیباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم

زندگی شیرین است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را

بچشم

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو

بمیرم

می خواهم در سینه ی تو بسوزم

و تمام شوم

اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود

اگر قرار باشد تو را یک بار

ببوسم ..

      تصاویر زیباسازی نایت اسکین


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 16:10  توسط سارا  | 

 

قَــــــــرار نَـــــــبــــــُــود مَــــــــــنـــــــ بـــــــــــیقـــــــَرار شَــــــمــــــ

و تُــــــــــــو قَــــــــــــــــــرار بــــــــگــــــــیریـــــــــ و آرومــــــــــ .......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 16:6  توسط سارا  | 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

ادامه در لینک زیر


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 19:41  توسط سارا  | 

 

کجایی سهراب؟؟

آب را گل کردند..چشمها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر....؟


زخمها بر دل عاشق کردند..خون به چشمان شقایق کردند....

تو کجایی سهراب..؟؟که همین نزدیکی عشق را دار زدند
..

همه جا را سایه ی دیوار زدن..وای سهراب کجایی که ببینی
...

حالا دل خوشی مثقالیست...دل خوشی سیری چند؟؟


صبر کن سهراب..قایقت جا دارد...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:43  توسط سارا  | 

 

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

وحسرتها را می شمارم

و باختن ها را ...و صدای شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم؟

آنقدر دلم برايت "تنگ" است

که ديگر جايي براي ماندن و بودن در دلم نداري !

و کاش ميدانستي

چه لذت بخش است اين دلتنگي...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:44  توسط سارا  | 

به یاد قدیم

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم،
۲۰
سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا
۲۰
سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:23  توسط سارا  | 

یادگاری

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 18:55  توسط سارا  | 

عکس عاشقانه ای که تا کنون ندیده اید !
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:41  توسط سارا  | 

حالا که فهمیدی چقدر دوستت دارم عذابم میدهی
حالا که فهمیدی تک تک ثانیه های زندگی ام به یادت هستم
حتی یک لحظه نیز از یادت غافل نیستم دیگر مرا یاد نمیکنی! 

...........................................................................................................................

اگر عشق تلخ است ، شیرین است برایم این تلخی ها
وقتی تو آمدی محو شد در اتاق تاریکم ، آن تنهایی و احساس خستگی ها
وقتی تو آمدی باز شد پنجره ی روشنی ها
دیدم آسمان آبی را ، دیدم مظهر یکرنگی ها

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:39  توسط سارا  | 

آغوش خالی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:34  توسط سارا  | 

میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !

دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و

لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...


لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...

نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...

میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر

و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم !

به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...

با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت !

تو به سوی خوشبختی ، من به سوی دنیایی دیگر !

میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !


سردتر از همیشه ، روزهایی بی عاطفه تر از گذشته!

کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد..


و بار دیگر خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....

به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 17:8  توسط سارا  | 

تصاوير عاشقانه ي زيبا با کیفیت بالا

تو رفتن رو ازم خاستی یه روز قلبمو پس دادی .........

واسم سخته که تنها شم... مهم اینه که تو شادی ... تو خوشبختی وآرومی...

با عشقی که خودت خاستی....چقد شیرینه دنیای کسی که عاشقش هستی...

چه خوشحالم که می بینم تو خوشبختی. با اینکه میگذره روزام به هرسختی....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:44  توسط سارا  | 

 بوسه یعنی لذت از دلدادگی.


لذت از شب لذت از دیوانگی.


بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق

.
طعمه شیرینی به رنگ سادگی .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:29  توسط سارا  | 

هیچ عشق واقعی پنهون نمیمونه

فاصله هارو باید از بین برد با بوسه عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:28  توسط سارا  | 

بوسه آغازی برای ما شدن.


لحظه ای با دلبری تنها شدن.


بوسه آتش میزند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من ، با من بمان

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:23  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 13:2  توسط سارا  | 

توبه من خندیدی،ونمیدانستی

      من به چه دلهره

ازباغچه همسایه

                                سیب رادزدیدم

       باغبان ازپامن تند دوید،

                          سیب رادست تودید،

             غضب الوده به من کردنگاه ،سیب دندان زده ازدست توافتادبخاک

             وتورفتی وهنوز،

                           خش خش گام تو،آرام آرام

                                                           میدهدآزارم

         ومن اندیشه کنان،غرق این افکارم

        که چراباغچه کوچک ما

                                    سیب نداشت

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 12:51  توسط سارا  | 

ضد حال يعني اين
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست :با عشق.روبرت

دختر جوان رنجیـده خاطر از رفتارمرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی … خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را همراه با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هرچه فکرکردم قیافه تورا به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را ازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان !!

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 12:47  توسط سارا  | 

تو برام تنهاتريني

تو برام قشنگتريني

تو نگيني روي انگشتر قلبم

ميدوني تو دام چشمهات

اسير هميشه هستم

ميدوني كه بهترينم

دارم از عشقت مي ميرم

نميخوام بي تو بمونم

چون ديگه چيزي ندارم

ميخوام از گلهاي عشقم

يه گلستاني بسازم

من ميون دشت گلهام

تو بالا خورشيد روزهام

چشمهاي پاكت

ماه شبهاي دلم باشه

ديگه قصه اي ندارم

چون حالا من تو رو دارم

واسه دوست داشتن چشمهات

واسه اون ناز نگاهت

به شكار شب و روزم باشه

هميشه با تو ميمونم............

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 9:50  توسط سارا  | 

با اشکات پریشونم نکن

با چشات حیرونم نکن

چیزی از گذشته ها نگو

با حرفات گریونم نکن

فکر نکن که بی وفا شدم

اگه زیر قرارم زدم

تو ببخش اگه که من بدم

اگه گفتم نیومدم

بمون عشق من دل ازم نکن

دیگه گریه نکن آتیشم نزن

بی وفا نشو از پیشم نرو

توی عشق من منم عشق تو

میدونم باهات خیلی بد بودم

اما حالا پشیمون اومدم

تو نفس بودی بی هوس بودی

بین این آدم ها تنها کس بودی

اون همه مهربونیات

لحظه خوب خنده هات

نمیشه فراموش دلم

تو میگفتی میمیرم برات

تو بودی گفتی دوسم داری

حالا چی شده میخوای بری

میون همه غریبه ها

تو برام امید آخری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 9:48  توسط سارا  | 


زندگی حرکت است و صعود.


زندگی تسلیم است و ایثار.


کارهایی درست و در زمانی درست،


شهامت آغاز ،آگاهی و ایمان به قداست

ثانیه ها،


                     تنها چیزی است که به آن نیاز مندی.


آن گاه نو خواهی شد،


که کهنه را سراسر رها کنی،


نباید در همانی که بوده ای بمانی،


همیشه راه دیگری به سوی آگاهی پیش روی توست.


بروی ببال و دگرگون شو .


نیرویی که بدان نیازمندی از ژرفا به سطح می جوشد،


به خودآگاهی می پیوندد و دگر گونه ات می کند.


تازگی را بجوی.


به توانایی هایت تکیه کن.


بی پروایی خودت را نشان بده.


دگر سانی را بپزیر.


                          حق خود را باور بدار،

                               تا از آن تو گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 9:41  توسط سارا  | 

دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...

اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه

امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

 و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 9:30  توسط سارا  | 

چشماتو وا نكن اينجا هيچي ديدن نداره

صداي سكوت لحظه ها شنيدن نداره

توي آسموني كه كركسا پرواز ميكنن

ديگه هيچ شاپركي حس پريدن نداره

 دستاي نجيب باغچه خيلي وقته خاليه

 از تو گلدون گلاي كاغذي چيدن نداره

بذا باد بياد تموم دنيا زير و رو شه

قلباي آهني كه ديگه تپيدن نداره

خيلي وقته قصه اسب سفيد كهنه شده

وقتي كه آخر جاده ها رسيدن نداره

نقض قانون آدم بزرگا "جرمه" عزيزم

چشماتو وا كن اينجا هيچي ديدن نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:42  توسط سارا  | 

خودم هم خوب میدانم  که در یادت نمی مانم ولی این بیت نیما را برایت باز میخوانم "گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 19:59  توسط سارا  |